تبليغاتX
هومن تنها بهونه ی زندگی

هومن تنها بهونه ی زندگی

کامران و هومن


 

 

 

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

امروز عکس میذارم

سلام امروز عکس میذارم به افتخار نیوشا یه کف مرتب  حالا چی بذارم میخواستم پوستر درست کنم در حال حاضر فتوشاپمون ترکیده ایشالا بعدا خب عکس جدید نیستا نزنید منو

خب حمله نکنید بهم من این عکسو دوست دارم

خب فقط این عکسو میبینم ۳ تا سکته میزنم بعد میمیرم به امید اینکه دوباره این عکسرو ببینم زنده میشم کار جالبیه هاااا

من خیلی خود خواهم اخه باز خودم این عکسرو دوست داشتم

خب اینم اخریش دیگه نمیتونم عکس بزارم باینظر نظر یادتون نره

نوشته شده در  ساعت 14:13  توسط نیوشا  | 


دوشنبه هجدهم تیر 1386

داستان افتضاح

سلام من امروز ادامه ی داستانمو مینویسم ببخشید قبلیه افتضاح بود سعی میکنم بهتر بشه من تا یک شنبه نیستم میرم مسافرت جان من نظر بدید  خب بریم سر داستان تا یه ذره حالتون به هم بخوره کجا بودیم اهان خب ۱ ۲ ۳ رفتیم

هوووو ....ـ اه چه مرگته دیوانه ای احمق بریم پایین شاید لولو دیدی ما خبر نداریم رفتیم تو لابی هتل مارال اونارو دید زد زیر خنده من که زبونم باز شده بود گفتم مرض چرا میخندی ؟ گفت- من فکر کردم چی شده واسه اینا زبونت بند اومده بود؟گفتم اره مگه چیه؟ مارال-اصلا تو بلیط گرفتی؟ گفتم اره گفت اه خاک تو سرت من به زور از اینابلیط میگرفتم ـمارال کسی بهت گفته زیادی داری چرت و پرت میگی؟ گفت نیوشا یه لحظه حرف نزن بذار ببینم چی میگن همون دقیقه رفتیم نزدیک تر به اونا نشستیم اخه کامران داشت به ما اشاره میکرد به هومن یه چیزایی میگفت با هزار زور و زحمت فهمیدیم دارن چی میگن هومن داشت میگفت کامران انقد ضایع نشونشون نده میفهمن زشته کامران  گفت ولی قیافشون شرقیه به احتمال خیلی زیاد عربن چون چشم ابروشون مشکیه یهو هومن شروع کرد به خندیدن کامران -الان چی خنده در بود ؟ ـاینکه تو رنگ بورو از تیره تشخیص نمیدی باز کامران دستشو دراز کرد دو تا دختر هندیو نشون داد گفت مگه اینارو نمیگی؟ منو مارال طاقت نیاوردیم زدیم زیر خنده حالا که دیگه ما به پشت سرشون رسیدیم  برگشتند مارو نگاه کردن من که هول شدی بودم گفتم سسسسلام هومن گفت شما همیشه گوش وایمیستید ؟ مارال اخم کرد گفت شما همیشه در مورد دختر مردم ملیت تایین میکنید؟ این دفعه چهار نفر خندیدیم هومن گفت ولی حالا میدونم که شما ایرانی هستید من گفتم اره ولی شما اطاقتون کجاست؟ کمران ۳۴۷ مارال گفت از کیه اومدید؟ هومن همین امروز من- ولی اطاقتون بغل ماست ما اطاق ۳۴۸ هستیم یهویی خیلی مودب شدمو با وقار صحبت میکردم اخه نمی تونستم بد حرف بزنم اصلا نمیتونستم حرف بزنم اصلا محو هومن بودم هومنم جلو خودشو گرفته بود نخنده مارال یه سقلمه به من زد من تازه فهمیدم با دهن باز موندم خیلی خجالت کشیدم یه خداحافظی کردم دویدم رفتم اطاقمون درو بستم شروع کردم به گریه کردن مارال اومد بالا گفت چت شد یهو؟ گفتم- مثل احمقا زل زده بودم تو چشاش چه ابرو ریزیی مارال- اشکالی نداره انقد ناراحت شد تو یهویی رفتی گفتم ااا راست میگی ـاره حالا بریم بیرون ناهار کوفت کنیم ـباشه وقتی داشتیم میرفتیم توی راهرو به اونا برخوردیم گفتم ببخشید یاد یه چیزی افتاده بودم بعد پرسیدم شما کی میرید هومن گفت هفته ی دیگه میریم اتریش ولی کنسرت نداریم واسه تفریح میریم کنسرتمون لغو شده مارال چه بد کامران نه خوب شد میتونیم استراحت کنیم من گفتم نمیخواستیم به شما بگیم ولی ما هم میخوایم بریم اتریش هومن چه جالب بعد همون جا میمونید گفتم نه میریم کالیفرنیا کامران گفت احیانا برنامتونو با ما جور نکردید؟ مارال گفت نه خیر بعد خداحافظی کردیم رفتیم رستوران غذا خوردیم از اونور رفتیم لباس بخریم(به اصرار من)بعد از خریدمون برگشتیم که بازم اونا تو راهرو ول بودن کامران گفت سلام ما باید بریم واسه کنسرت اماده بشیم شما کنسرت نمیاین؟ من گفتم چرا ولی باید بریم اماده بشیم هومن گت باشه پس با ما نمیتونید بیاین اخه ما خیلی دیرمون شده بعد خداحافظی کردنو رفتند ما هم رفتیم لباسامونو بپوشیم برای کنسرت اماده شیم

  خب  اینم از داستان خوشحال میشم نظر بدید بای

نوشته شده در  ساعت 16:19  توسط نیوشا  | 


شنبه شانزدهم تیر 1386

شروع داستان

سلام امروز داستانمو شروع میکنم لطفا ایراد نگیرید چون همش تخیلیه

باصدای جیغ مارال بیدار شدم دیدم داره تیکه های کنسرت کامران و هومنو نگاه میکنه من کلا خواب از سرم پرید داشتم فکر می کردم به جای این که امروز بریم اتریش از اون ور بریم کالیفرنیا(اخه قرار بود منو مارال بریم پیش داییم کالیفرنیا) اول بریم دبی حد اقل یه ذره میگشتیم یکراست نمی رفتیم دنبال اقامت تو همین فکرا بودم یهو تلفن زنگ زد من افتادم رو تلفن ولی از کار خودم پشیمون شدم مامانم بود- نیوشا ما شاید دیر بیایم به مارال بگو یه چیزی بگیره بخورین داریم واسه شما خرید میکنیم دیگه اخه یکاره ها واسه چی پاشدید برید بذار ویزامون درست شه اونوقت میایم جمعتون میکنیم معلومه میخواین اونجار اباد کنید اخ کم تهرانو اباد کردید. من-مامان جون تروخدا بس کن خه چرا الکی حرفمیزنیما که هنوز نرفتیم ویزا شمام درست میشه میاین مامانم تلفنو قطع کردمارال- کی بود من- مامان یه دفعه زد به سرم گفتم- مارال نمیشه ما اول بریم دبی حداق یه ذره می گردیم تازه کنسرت کامدان هومنم میریم مارال یه چپ چپی نگاه کردو گفت نیوشا تا حالاکسی بهتگفته خفه شو گفتم راست میگم من که انقد هومنو دوست دارم پاشیم بریم کنسرت تازه کنسرت بعدیشونم میریم اخه اتریشه انقد میریم تا بفهمن ما دنبالشونیم اون مووقع من محمدو دوست دارم چی کار کنم ؟ بعدشم حالا به فرض که ما رفتیم یهو هومن عاشق چش ابروت میشه میاد میگیرتت؟ گفتم -بس کن دیگه بعد رفتم تو اتاقم درو محکم  بعد از یک ساعت مارال اومد تو اتاق گت نیوشا نیوشا زنگ زدم پروازو لغو کردم ۲ تا بلیط گرفتم واسه دبی امشب ساعت ۳۰/۹ به مامانینام گفتمحالا پاشو برو حموم دیر میشه ها گفتم-اهان راستی مامان گفت دیر میایم یه چیزی بگر بخوریم گفت میدونم بابا باهوش رفتم حموم حدود ساعت ۴۵/۸ اماده بودیم رسیده بودیم فرودگاه بعد از هزار بار خداحافظی ساعت ۱۵/۹ سوار هواپیما شدیم من انقد ذوق کرده بودم که نفهمیدم کی رسیدیم وقتیم رفتیم هنتل ساعتونگاه نکردم و خوابیدیم  صبح وقتی از خواببیدار شدممارال هنوزخواب بود اولین کاری که کردم زنگ زدم واسه رزرو بلیط کنسرت بعدش رفتم پایین یه هوایی بخورم که یکدفعهاونارو دیدم صورتم مثل گچ سفید شد  بدو بدو برگشتم مارال منو دید گفت چص شده ؟ بازم یه خرابکاریی کردی؟ من گفتم نه نه هوووو....

خب دیگه بغیش واسه  میدونم که افتضاح بود به رو خودتون نیارید بای  لطفا نظر بدید از همون چند نفری که نظر دادنم ممنونم بای

نوشته شده در  ساعت 16:6  توسط نیوشا  | 


درباره ي من

سلام من نیوشا هستم این وبلاگ منه و مخصوص کامران هومن هست
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386

موضوع مطالب

روز پدر
فقط داستان

لينک دوستان

وب سایت رسمی کامران و هومن
هومن عشق اول نیلوفر
گل یخ مروارید
هومن با ایسان
کامران و هومن با روشنک
کامران و هومن با پگاه
بهترین های جهان با یلدا
کامران هومن با یلدا
بازم روشنک جونم
فرحناز جون
سارا جون
مریم ونگار

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين