
چه با احساس میخونه این کامران به هر کی نگاه میکنه حتما سکته کرده![]()

وای این هومنم با جون و دل میخونه ها عرصه ی هنر باید قدرشو بدونن![]()
خوب من دیگه عکس نمیذارم تا پوستر درست کنم
خب حالا چی کار کنیم؟ اها داستان به کل یادم رفته بود
وای خب کجابودیم اها رفتیم بخوابیم بریم بقیه داستانو ۱۲۳
صبح ساعت ۹ بود که بیدار شدم مارال نبود تو اطاق .رفتم دست و رومو شستم موهامو با هزار زورو زحمت جمع کردم بالا یه ذره ارایش کردم تازه یادم افتاد مارال نیست . رفتم تو لابی هتل دیدم نشسته با هومن حرف میزنه کامرانم معلوم نبود کجا بود رفتم یه سلام بلند بالایی دادم نشستم پیش مارال دیدم مارال داره با هومن صحبت میکنه منم گفتم برای اولین بار نشینم بر وبر هومنو نگاه کنم پاشدم برم تو اطاقمون تا بلند شدم هومن گفت کجا؟ دارم میرم تو اطاقمون اخه حوصلم سر رفته ؟ بشین بابا الکی بهونه نیار منم از خدا خواسته نشستم گفتم اقای هومن کامران کجاست؟؟ گفت خانم نیوشا خواب هستند من- چرا اینجوری حرف میزنی ؟ اخه تو گفتی اقای هومن جو گیر شدم اخه چرا نگفتی هومن؟مارال -میخواست بگه خیلی با تربیتم من - ببخشید خب خوبه هومن هومن هومن هومن خندیدو گفت بهتر شد یه لحظه بشینید من برم ببینم این کامران کجاست؟ همون دقیقه کامران اومد بابا نمیزاری یه دقیقه بخوابما هومن . من که نمیدونم چرا عصبی شده بودم گفتم من دیگه برم این دفعه کامران گفت بذار من بیام بعد برو مارال گفت خودشو لوس کرده چی میخوای ابجی گلم نه ببخشید خلم کامران زیر لب طوری که هممون شنیدیم گفت همون اصلا بهت نمیاد درست حرف بزنی مارال- دستت درد نکنه کامران خان خوبه ما همش ۳ ۴ روزه با هم اشنا شدیم گفتم مارال من از اینجا خیلی بدم میاد کاش زودتر بلیط میگرفتی میرفتیم هومن گفت بیاین با هم بریم ما اونجا یه فامیلی داریم که البته خیلی وقته اتریش نیست ولی یه خونه داره با هم بریم اونجا مارال اول قیافه ی متفکرانه ای به خودش گرفت بعد گفت نیوشا که از خداشه منم خب ....... از خدامه اگه شما اجازه بدید میایم .کامران خوبه حالا یه ذره میخندیم گفتم مگه دلقک استخدام کردین؟ نه بابا شما چرا جدی گرفتن شوخی کردم ولی واقعا با شما یه دقیقه نمیشه ساکت نشست من لبخندی زدم و گفتم خب منم شوخی کردم ببخشید هومن گفت بسه دیگه خب ما داشتیم چی میگفتیم ؟ مارال -داشتیم میگفتیم تا کی تو اتریش میمونین ؟ هومن ـ اره ما قرار بود یکی دو روز بمونیم ولی چون شما باید دنبال کاراتون باشید ما هم رفیق نیمه راه نیستیم که ۱ هفته میمونیم فکر کنم کارای شمام انجام شده پس کی از اینجا میریم فردا صبح خوبه منم مثل نیوشا از اینجا خسته شدم کامران تو چی میگی؟ـ به نظر منم خوبه مارال تو چی؟ ـ اره خب پس الان بریم وسایلمونو جمع کنیم داشتیم میرفتیم بالا هومن گفت ولی خوب شد حالا حد اقل اونجا تنها نیستیم وقتی که داشتیم میرفتیم تو اطاقامون هومن گفت زود تر جمعکنید با هم بریم بیرون . مارال باشه وقتی در اطاقو بستیم مارال گفت زود با ش دیگه زودتر جمع کنیم من که اصلا حوصله نداشتم گفتم باشه در چمدونمو باز کرم هر چی دستم رسید ریختم توش مارال گفت هووو داری چی کار میکنی اگه همین جوری پیش بری نصف لباساتم جا نمیشه همرو بردار درست حسابی تا کن اه باشه دوباره لباسامو ریختم بیرون دونه دونه تا کردم نا همهی وسایلمونو جمع کنیم یه ۱ ساعتی طول کشید انقد سرو صدا کردیم که نفهمیدیم دارن در میزنن گفتم مارال در میزنن مارال به رو خودش نیاورد خودم رفتم درو باز کردم کامران بود گفت چی کار دارین میکنید هتلو گذاشتید رو سرتون مگه قرار نبود با ما بیاین بریم بیرون مارال گفت باشه اومدیم دیگه کامران گفت پس چمدوناتونم بیارین گفتم باشه وقتی رفتیم پایین هومن کامران اونجا بودن رفتیم کلیدو تحویل دادیم و برگشتیم پیش کامران و هومن هومن گفت زود باشین دیگه میخواین کمکتون کنیم چمدونارو ببریم تو ماشین گفتم نه مرسی مثلا شما باید یه ابهتی داشته باشین مثلا ۲ تا خواننده ی معروفینا هومن چه ربطی داره گفتم ربط داره دیگه اینجا که ایرانی کم نیست فردا دیدی پر شد شما دو تا زن گرفتین به ملت نمیگین بهونشونم اینه که چمدون دو تا دخترو تا ماشین بردین هومن گفت اه بابا ول کن بده من ببینم گفتم نمیدم خودم مثل بچه های پر رو برداشتم چمدونمو بردم گذاشتم تو ماشین مارالم همین کارو کرد نشستیم تو ماشین که من و مارال نفهمیدیم ماشینو دو سه روزه از کجا اوردن؟ هومن گفت خب کامران بشن پشت فرمون مارال بیا بشین جلو هر چی باشه تو از من بزرگتری مارال گفت نه مرسی همین جا حوبه کامران ـ پاشو بیا جلو ببینم این بچه بشینه جلو اخه؟ بدو بدو بیا جلو مارال که تسلیم شده بود گفت باشه هومن نشست عقب من که دستپاچه شده بودم شروع کردم با گوشیم بازی کردن کامران گفت کجا بریم من که حوصله هیچ جاییو نداشتم گفتم میشه بریم یه ذره خرید کنیم؟ اینجا که هیچی نداره مارال گفت اره بریم هومنم گفت بریم مثلا چی بخریم؟ من ـ نمیدونم اصلا ول کنین بیاین تو خود ماشین بمونیم دبی گردی کنیم این دفعه همه موافقت کردن همون لحظه گفتم مارال ساعت چند میریم؟ گفت ساعت ۹ .مارال یه لحظه از ماشین پیاده شد که یه خرده چیز میز بخره کامران هر چی بهش گفت نموند اخر سر کامرانم باهاش رفت من و هومن تنها شدیم هومن گفت حالا نیوشا چند سالته ؟ ۲۱ .اا چه جالب دیگه نه من حرف میزدم نه هومن تا این که کامران و مارال اومدن نشستن تو ماشین دیگه انقد مارال حرف زد تا این که ساعت ۸ شد ساعت ۳۰/۸ رسیدیم فرودگاه
خب دیگه خیلی حرف زدم نظر بدیدا امروز خودمو کشتم از اونایی که بهم نظر دادنم ممنون خب دیگه بای![]()
![]()
![]()
