
خب حالا چی کار کنیم ؟
چند بیت شعر میگم البته من نگفتما
از شاعرای دیگس
امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم
تو خوب تر زماهی من اشتباه کردم
این شعررو خیلی دوست دارم![]()

جوانی گفت با پیری دل اگاه
که خم گشتی چه میجویی در این راه
جوابش گفت پیر خوش تکلم
که در این ره جوانی کرده ام گم
این یکی مخصوص هومنه عسل هست![]()
![]()
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت انچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای بحال دگران
این یکی دیگه واسه هومن گفته شعر از مهدی سهیلیه 
زمن از عشق شیرین کار تر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند

خب بابا ی گلم روزت مبارک خیلی دوست دارم
چقدر از بابام گفتم به بابا بزرگای گلم هم تبریک میگم که مثل بابای خودم دوسشون دارم![]()
به قول شهیاد بابای منی بابا بزرگ![]()
![]()


اخ جون روز پدر ما جشن میگیریم خواستید شمام تشریف بیارین![]()
من خسته شدم دیگه داستان نمیگم باشه؟
میدونم خوشحالتون کردم ولی دروغ گفتم ضد حال شد نه ؟ داستانمو میخوام شروع کنم درید درید تا من نگفتم بدویید![]()
و اینک نیوشا داستان میگوید ...............
بلاخره سوار هواپیما شدیم که من و مارال دقیقا پشت کامران و هومن نشسته بودیم که البته انقد با هم دعوا کردیم که اخر سر هومن اومد عقب مارال رفت جلو نشست من با هومن نشستم به حرف زدن هی اون میگفت هی من میگفتم بد بختانه هیچ کدوممونم خسته نمیشدیم هومن گفت خب راستی گفتی چند سالته؟ ـ۲۱ ـاها بعد خواهرتون چند سالشه؟ـ۲۶ ـ ا چه بد از من بزرگتره حالا جای شکرش باقیه که از کامران کوچیکتره ـحالا چرا شما چشم دوختید به اون دختر بد بخت اون کس دیگه ایو دوست داره هومن خندید گفت منظورم این نبود منظورم این بود که اگه از من کوچیکتر بود میتونستم هر چی میخوام بهش بگم مارالم که اهل کله ولی خدارو شکر از کامی کوچیکتره پس میتونه جلوشو بگیره من که خجالتزده شدم گفتم ببخشید خوب ـ نه بابا اشکالی نداره بعد یهو هر دومون به جشای هم نگاه کردیم یه دفعه هومن گفت تو که چشات مشکی نیست ـخوب اره ـچشات سبزه؟ ـ نه بابا کور رنگیم داریا ابی خیلی پررنگه که از دور مشکی نشون میده ـ اره اره بعد هومن گفت بیا یه بازیی کنیم حوصلم سر رفته ـچه بازیی؟ تو چشای هم نگاه کنیم نخندیم ـ باشه ـ۱۲۳ وقتی تو چشاش نگاه میکردم احساس میکردم مثل اشعه ی x داره درون منو میکاوه من یه جوری به چشاش نگاه میکردم انگار تو چشاش غرق سده بود تا اینکه هومن یه لبخند زدو من گفتم اااااااا خندیدیا ـنه خیر لبخند بودـخوب چه فرقی میکنه ؟ خب بابا من باختم ولی اگه یه اینه میگرفتم جولوت خودتم از خودت خندت میگرفت ـ وا چرا ؟ ـ هیچی همین جوری ـولش کن اصلا بذار ببینم اینا دارن چی کار میکنن؟ کامران و مارال داشتند با هم بحث میکردند مارال میگفت لباس قرمز به سبزه ها نمیاد کامرانم میگفت چه ربطی داره؟ اتفاقا تیپ باحالی میشه من گفتم حالا شما کدومتون سبزه این که دارین بحث میکنید؟ کامران ـ هیچ کدوممون اون دختره که اون جلو نشسته مارال میگه خیلی بد تیپه. من که حوصله بحث نداشتم گفتم خوب باشه ادامه بدیددوباره اومدم عقب هومن چشاش قرمز شده بود گفتم خوابت نمیاد ؟ ـ نه بیا حرف بزنیم ـ باشه خب راستی تو از چه دخترایی خوشت میاد سفید یا مشکی ؟هومن قیافه ی خیلی جدیی گرفت گفت لطفا جلو من اینجوری حرف نزن من بیشتر با شخصیت کار دارم تا قیافه نه که قیافه برام مهم نباشه ها ولی سوالت یه کم گستاخانه بود من خیلی شرمنده شدم گفتم ببخشید ـ اشکالی نداره .دیگه تا اخر سفر انقدر حرف زدیم تا بلاخره رسیدیم به فرودگاه یه جورایی فکر میکردم منو هومن به هم نزدیک تر شدیم یه ماشین گرفتیم و راه افتادیم من اصلا حواسم نبود تا این که مارال گفت نیوشا نیوشا رسیدیم کلید خونه دست کامران بود کامرانم رفت درو باز کنه بلاخره در خونه باز شد من که خیلی هیجان زده بود زودتر رفتم تو یه خونه ی تریبلکس معمولی بود کامران گفت نیوشا با مارال شما طبقه ی بالا یه اطاق هست که دفعه ی پیش اون مال ما بود ولی ما یه اطاق دیگرو بر میداریم خوب حالا برید وسایلتونو بزارید یه کمم استراحت کنید من و مارال رفتیم بالا چمدونامونم بردیم من انقدر خسته بودم که از اطاق بیرون نرفتم و خوابیدم ولی مارال رفت که همه جارو ببینه خوشحال بودم با این که تول حس خوبی به رفتن به اون خونه نداشتم ولی اون لحظه هیچ چیزی نمیتونست منو ناراحت کنه
خب این دفعه چون اپم زیاد بود داستان کم گفتم میخواین چند تا عکسم از کامران هومن ببینید؟ خوب ۲ ۳ تا بسه دیگه

وای خدا مردممممممم![]()

نگید دختره چه عقب موندست عکسه واسه عهد دقیانوسه ها![]()

وایییییییی چه قشنگه ![]()
![]()
خوب دیگه واقعان خسته شدم در حال مرگم
شما حتما نظر بدید دفعه ی پبش که خیلی کم بود نظرا ولی این دفعه نظر بدید خوب دیگه خیلی خیلی حرف زدم بای![]()
![]()
![]()

