تبليغاتX
هومن تنها بهونه ی زندگی

هومن تنها بهونه ی زندگی

کامران و هومن


 

 

 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

فقط داستان

سلام من اومدم ولی از کار خودم پشیمونم اخه اینجا یکی نیست بگه من یه عالمه زحمت کشیدم هر چی دستم اومده نوشتم تو پست قبلی همش ۱۶ تا نظر واقعا من ناراحتم اخه چرا باید انقد کم باشه؟من از قالب قبلی خسته شدم عوضش کردم دیگه بیخیال قالب کامران و هومن شدم اینارو ول کنید من یه دوستی داشتم یعنی دارم( پارمیس) وبلاگ زده یک بارم اپ نکرده منم  که همش دنبال قالب واسه وبش بودم این قالبو برداشتم براش بعد دیدم یه ماه شد که اپ نکرد که در اخر  مطمئنم خودم میرم که براش اپ کنم  قالبشو برداشتم اخه بگین تو که نمیتونی بیای نت مجبوری وب بزنی؟ حالا بیخیال چه خبرا؟ شما چی کار میکنین؟ قالب جدیدم خوبهمن که خیلی دوسش دارم

امروز فقط داستان میگم اگرم همین جوری بخواد نظرا پیش بره من دیگه اپ نکنم سنگین تره اخه یکی به من بگه یعنی چی ؟این جا یکی داره مشتریای منو میپرونه هی اقاااااا شما تو خط نیستی خانوم بیا سوار شو نوبت منه ببخشید یه لحظه شدیدا قاتی کردم    ولی من به چه امیدی اپ کنم به ۱۶ تا نظر؟ اخه یکی به من بگه دختر تو بیکاری؟اگه هومن جون نبود که من اصلا اپ نمیکردم حالا هومن اگه بیاد این چرت و پرتارو بخونه خودش میاد هکم میکنهخب دیگه من دارم قشنگگگگ چرت و پرت میگم پس داستانمو شروع کنم یه چیز دیگه اگه داستانم تموم بشه دیگه وبلاگمو حذف میکنم  اخه از الانم به فکر حذف کردنشم خوب دیگه بیخیال بریم سر داستان ..............

چون صبح رسیده بودیم من که خوابیدم ساعت ۳ بعد از ظهر بیدار شدم هیچ خستگیم نداشتم انگار از اول همون جا بودم رفتم دست و صورتمو شستم لباسامو عوض کردم رفتم تو اشپزخانه همه خواب بودن به غیر از کامران اون پشتش به من بود داشت کابینت هارو و یخچالو وارسی میکرد رفتم تو سلام کردم کامران- سلام نیوشا خانوم چطوری؟ خوب خوابیدی ؟ ـ بله عالی بود شما دارید چی کار میکنید؟  ـهیچی میخوام ببینم چی لازم داریم برم بخرم گفتم اها بعد نشستم پشت میز و به اطراف نگاه کردم کامران گفت - ساعت چنده؟ـ سه و ربع اااااااا پس چرا اینا بیدار نمیشن ؟ من میرم هومنو بیدار کنمتو هم برو مارالو بیدار کن من پاشئم رفتم مارالو بیدار کنم رسیدم به اطاق درو بستم اول خیلی اروم با تردید گفتم مارال ؟ ـ هان-اااااااا بیداری بیا پایین دیگه ساعت ۳-خوب برو از اطاق رفتم بیرون داشتم برمیگشتم به اشپزخونه که هومن جلوم سبز شد سلام کردم ـسلام اقا هومن ـ سلام خوبی؟ خوب خوابیدی ؟احت بودی ؟ ـ بیست سوالیه ؟ - خوب ببخشید بیا با هم بریم پایین دیگه -باشه رفتیم پایین کامران گفت غذا سفارش دادم الان میارن وقتی مارال اومد پایین من میزو چیده بودم غذا هم اماده بود نشستیم غذا بخوریم بعد از ان که میزو جمع کردیم کامران گفت من برم زنگ بزنم چیزایی که لازم داریم و بیارن مارالم رفت که وسایلشو مرتب کنه منم رفتم تو هال حوصلم خیلی سر رفته بود اصلا حواسم نبود هومن اومده کنارم نشسته هومن گفت نیوشا بیا بریم خونرو بهت نشون بدم ـ باشه همراه هومن راه افتادم هومن داشت میرفت  هیچیم نمیگفت تا این که گفتم هومن داری کجا میری؟ گفت تو همه جارو دیدی میخوام بهت یه جاییو نشون بدم هومن رفت طبقه ی پایین پیچید تو یه راهرو درارو شمرد تو یکی از درا رفت که یه راهروی دیگه بود بعد من تازه فهمیدم خونه اونقدرام معمولی نیست وارد اولین در شدیه اطاق تاریک کوچک ولی در عین حال زیبا بود هومن نشست رو زمین و گفت ـ وقتی من و کامران بچه بودیم سه ماه اومدیم پیش عمو جونمون تو این سه ماه هر کدوم از ما یه اطاق مخفی داشت این جا اطاق من بود نصف وسایلایی که قبلا اینجا بودو برداشتن ولی خوب بزم توش یه چیزایی هست که کسی نتونه پیداش کنه اون در کمدیو باز کرد کفش یه موزاییک شل بود اونو برداشت یه گودال کوچیک بود هومن از اون تو  یه پاکت یه عروسک یه کاست برداشت  پاکتو باز کرد توش یه عالمه عکس بود اونارو دونه دون به من نشون داد عکس تولدش بود عکس بچگیاش بود بعد از این که تموم شد هومن گفت میومدیم تو این خونه ۱ ساعت تا ۲ ساعت تو اطاق مخفیمون بودیم عموم تعجب میکرد که ما چه جوری جدا از هم شیم اخه بعضی  وقتا من زود تر از کامران میرفتم بالا یا کامران زود تر از من بعد هومن عروسکو نشون داد گفت این اولین هدیه ایه که کامران برای تولد من با پول خودش خرید بعد هومن یه ضبط قدیمی اورد توش نوارو گذاشت گفتن صدای خودمه با کامران اولین باری که با هم خوندیم من به صدای تو تا کامران هومن کوچولو گوش میدادم چقدر با مزه بود بعد از این که تموم شد گفت بهتره بر گردیم بالا مارال میاد میبینه نیستیم - باشه برگشتیم بالا اصلا مارال نبود من گفتم خیلی مشکوکه خدا بخیر بگذرونه که اصلا سراغ من نیومده هومن گفت اره عجیبه اخه مارال یه شخصیت پیچیده ای داره بعد یه پوزخند زد ـیعنی چی شخصیت پیچیده داره؟ ـ هیچی بابا ولش کن ـمن میرم ببینم کجاست؟ تا الان باید کارش تموم شده باشه رفتم بالا جلو در اطاق خشکم زد با دهان باز مونده بودم  مارال همه ی وسایلمو از اطاق انداخته بود بیرون رفتم تو اطاق با یه قیافه ی شرور داشت منو نگاه میکرد گفت تو بلد نیستی در بزنی؟ گفتم یعنی چی چرا وسایل منو ریختی بیرون ـبرو یه اطاق دیگه پیدا کن من نمیخوام اطاقم با تو یکی باشه من که خیلی عصبانی بودم رفتم بیرون درو اروم کوبیدم به هم  چمدونمو برداشتم رفت پیش هومن  هومن منو دید گفت کجا داری میری ؟ ـ هیچ جا از اطاق انداختنم بیرون اینجا اطاقی نیست؟ هومن گفت- گفتم که شخصیت پیچیده ای داره ـ حالا اینارو ول کن یه اطاق برای من پیدا کن - باشه صبر کن ببینم ...... اها طبقه ی دوم  اخرین  در  میری توش  یه راهروی کوتاهه یه در بیشتر اونجا نیست یه اطاقه که من یه بار اونجارو واسه اطاق خودم انتخاب کردم -باشه مرسی راستی ایجا چرا اینقدر پیچ در پیچه ؟ ـ اینجا یه کم قدیمیه قبلا خانواده اینجا زیاد بوده به خاطر همین یه ذره عموی منم عجیب غریبه خونرو اینجوری ساخته که مردم فکر کنن یه قلعه ی باشکوهه خب دیگه برو بالا دیگه باید اینارو یجوری جا بدی - رفتم بالا اخرین در و رفتم توش راهرو ی دلگیری بود رفتم توی اطاق ولی اطاق خوبی بود یه پنجره ی بزرگ داشت که به باغ اون خونه میرسید من اصلا وقت نداشتم   در کمدو باز کردم  لباسای رسمی رو برداشت اویزو کردم خلاصه بعد از یک ساعت  همه ی وسایلامو جمع کردم برگشتم رفتم بیرون برگشتم پایین هیچکس نبود رفتم  تو اشپزخونه اونجام هیچکس نبود ولی انگار کامران اومده بود  رفتم تو اطاقم هومن میگفت مارال شخصیت پیچیده ای داره ولی انگار همه تو این خونه شخصیت پیچیده ای داره  

 خوب من داستان زیاد نمیگم اونقدر که خسته بشین  همین قدرم خسته شدین میدونم ارزوتون اینه که منو از زمین بردارن که اینقدر چرت و پرت نگم خوب دیگه من میرم تا منو نزدینبای راستی تو پیوندام یه وب باحال هست که واسه مروارید جونمه پاتوق بچه باحالا خداییش خیلی باحاله  حتما سر بزنید خب دیگه سعی کنید نظر ندین   باشه ؟ نمیدونم چرا من اینقدر بد بختم خداحافظ

نوشته شده در  ساعت 13:30  توسط نیوشا  | 


درباره ي من

سلام من نیوشا هستم این وبلاگ منه و مخصوص کامران هومن هست
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386

موضوع مطالب

روز پدر
فقط داستان

لينک دوستان

وب سایت رسمی کامران و هومن
هومن عشق اول نیلوفر
گل یخ مروارید
هومن با ایسان
کامران و هومن با روشنک
کامران و هومن با پگاه
بهترین های جهان با یلدا
کامران هومن با یلدا
بازم روشنک جونم
فرحناز جون
سارا جون
مریم ونگار

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين