چه زیبا نوشتم نه
خوب امروز چی کار کنیم داستان بنوییسیم؟ عکس که حتما میزارم
اول یه چند تا عکس ببینیم
راستی منصرف شدم وبمو حذف نمیکنم ولی شاید خیلی از شما تا حالا فهمیده باشین روشنک میخواد وبشو حذف کنه نظر منم دیده باشین الان از حرف خودم برگشتم اخه روشنک خیلی عصبانیم کرد
حالا بریم عکس ببیم از برایانا و هومن
![]()

![]()
چی کار کنم نمیدونم چرا ازش بدم میاد
اصلا بیخیال عکس برایانا یکی دیگه میزارم هیچ ربطی به برایانا نداشته باشه![]()

چه صمیمانه نشستن
میخواین بیخیال عکس شیم بریم سر داستان خوب همه حاضر ۱۲۳......
نشستم روی تخت سرم درد میکرد برگشتم پایین تو اشپزخونه یه لیوان شیر خوردم اخه همیشه وقتی سرم درد میکرد مامانم میگفت شیر بخورم هنوز کسی تو خونه نبود یه دفعه پاشدم رفتم تو باغ پشت خونه بلاخره یکیشونو دیدم کامران داشت شت درختا دنبال چیزی میگشت رفتم جلو سلام کردم کامران . سلام نیوشا جون صبح بخیر ـ دنبال چیزی میگردین؟ ـ چی؟ اها اره هومن از صبحه اب شده رفته تو زمین هر کجارفتم نبود ـ اها .... خوب نمیدونید مارال کجاس ؟ ـ مارال ؟ اها رفته دنبال کارای اقامتتون ـ خوب باشه میخواین با هم بگردیم دنبال هومن؟ـ اره ممنون میشم از ساعت ۸ تا ساعت ۱۰ دنبال هومن گشتیم هیچ کجا نبود بعضی جاهام کامران نمیگذاشت من برم ببینم خودش میرفت دیگه خسته شدیمرفتیم نشستیم طبقه ی سوم تو نشیمنش من که حسابی حوصلم سر رفته بود از یه طرفی خیلی خسته شده بودم اخه واقعا اگه هومن نبو خیلی خونه دلگیر میشد کامران گفت بیا بریم پایین یه قهوه بخوریم تا شاید بیاد ولی مطمئنم خون ساعت نزدیک ۱۲ بود که مارال اومد که البته من ندیدمش تو اطاقم بودم وقتی رفتم پایین مارال گفت نیوشا حل شد هیچ مشکلی ندارن راحت بهمون اقامت میدن فکر نمیکردم انقد راحت باشه ـ وای خدارو شکر چه خوب حالا کی حرکت میکنیم؟ ـ ۴.۳ روز دیگه بلیطم گرفتم ـ اها حالا امروز چندمه ؟ ـ ها ... امروز نمی دونم امروز راستی چندمه؟؟؟ ـ بیخیال غلت کردم من گشنمه قرار نیست یه چیزی بخوریم کامران ـ چرا گفتم بیارن زنگ در و زدن کامران با هزار زور و زحمت درو باز کرد هومن پشت در بود کامران خشکش زده بود ـ تو کجا بودی؟
ـ بیرون ـ اها فهمیدم الان کجا بودی ـ ولش کن بابا چرا درو باز نمیکنین این بنده خدا غذا هارو اورده یود انقد باز نکردی من غذارو گرفتم رفت هومن اومد تو به همه سلام کرد و نشست هیچکس هیچی نمیگفت منم هنوز سر درد داشتم ناهارمو خوردم رفتم تو اطاقم ساعت ۳۰/۶ بود مارال اومد تو اطاقم گفت ـ یه جونوری دیدم خیلی باحاله طبقه ی بالاس نتونستم بکشمش بیا ببینش باهم رفتیم بالا یه دریو باز کرد یه دفعه صدای جیغ هومن اومد منم داد زدم امروز ۳ شهریوره مارال خندید گفت اره کامران یه لبخندی زد و گفت تولدت مبارک من خندیدم سر دردو کلا فراموش کردم من که خیلی ذوق زده شده بودم از یه طرفی اون اطاق برام خیلی جالب بود رفتم تو نشستم مات ومبهوت مونده بودم هومن زد زیر خنده گفتم ـ وا چرا میخندی؟ هومنم نه گذاشت نه برداشت گفت ـ شبیه دیوونه ها شدی ـ مرسی از لطفت به کامران گفتم توهم میدونستی ـخوب اره هومن به من گفت سرگرمت کنم که بره خرید مارالم رفته بود دنبال کارتون ولی اول رفت کیکتو سفارش داد بعد مارال اومد چون بسیار کم طاقته گفت اول کادو هاتو باز کن من اول از همه کادوی مارالو باز کردم یه پابند و یه گردنبند نقره بود بعد کادوی کامرانو باز کردم پنج تا رمان بود کامران گفت خودت گفتی کتاب خیلی دوست دارم بعد کادوی هومنو باز کردم یه گردنبند خیلی زیبا با یه نوار نوارو گذاشتم فهمیدم همون صدای خودشه خیلی خوشحال شدم کادوی خیلی خوبی بود وقتی مارال کیکو اورد مارال شمع صفر واسمگذاشته بود ولی اخر سر شمع درست حسابی اورد گذاشت تا من بلاخره شمعامو فوت کردم باورم نمیشد ۲۱ سالم تموم شده بود یه عالمه خندیدیم و کیک خوردیم تا اینکه دیدیم ساعت ۹ بود برگشتیم تو اشپزخونه هیچ کس نمیتونست غذا بخوره من که دوباره سردردم شروع شده بود رفتم بالا تو اطاقم که بخوابم از کادوی هومن خیلی خوشم اومده بود کادوی کامرانم غیر منتظره بود کادوی مارالم عالی بود روز خیلی خوبی داشتم بینظیر بود داشتم فکر میکردم چجوری من روز تولد خودم یادم رفته بود؟ اصلا فکرشم نمیکردم که کامران و هومن به تولد من اهمیت بدن تو همین فکرا بودم که خوابم برد صبح وقتی بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد از جام که بلند شدم سرم گیج رفت با هزار زور و زحمت خودمو نگهداشتم رفتم دست وصورتمو شستم بدنم داغ شده بود چشام سیاهی میرفت رفتم دیدم مارال نبود پاشدم رفتم پایین فقط هومن نشسته بود یه چیزی خوردم رفتم لباس بپوشم خودم برم دکتر وقتی میخواستم برم بیرون هومن گفت -کجا داری میری ـ هیچ جا میرم یه ذره بگردم ـ رنگت پریده چیزی نیست تو از کجا فهمیدی رنگم پریده ؟ ـ خوب صورتت روشن تر شده ـ اها من رفتم درو باز کردم نور افتاب خیلی اذیتم میکرد هنوز درو نبسته بودم که یهو افتادم دیگه هیچی نفهمیدم تا این که تو بیمارستان بودم مارال پیش من بود گفت ـ بچه تو همش درد سری میخواستیم پس فردا بریما حالا باید دو روز همین جا باشی ـ اه ول کن بابا دکتر چی گفت؟ ـ کم خون که هستی میگرنم که داری دکت گفت بیشتر باید تقویت بشی ـ همین دیگه هیچ مشکلی نداشتم ؟ حالا فکر کردم چی شده خوب پاشو برو منو مرخص کن بریم بابا مسخره بازیارو ـ اه نیوشا حوصله غر غرای مامانو ندارم باید حتما یه روزو اینجا باشی ـ مگه مامانم فهمیده؟ ـ اره نباید بدونه بچش رو به موت بوده ـاخه ابله چرا رفتی گفتی ؟ ـ دوست داشتم به تو هم ربطی نداره گفتم هومنم فهمید ؟ نه پس میگفت هنوز درو نبستی افتادی اونم اومد بردت دکتر ـ کامران چی؟ ـ اونم فهمید ـ خواجه حافظ شیرازی چی؟ ـ اونم فکر کنم فهمیده تا ی ساعت دیگه میاد ـ خوب برو بیرون ـنمیرم تازه هومنم اومد ـ وای هومن اومد تو سلام کرد و بعد گفت دیدی گفتم یه چیزیت شده گفتم خوب ببخشید ـ اشکالی نداره بعد به مارال گفت برن بیرون تا من استراحت کنم من خیلی از دست خودم عصبانی بودم مثلا نمیخواستم کسی بفهمه انقدر خسته بودم همون لحطه خواب برد
ببخشید خیلی خیلی کم بود اخه چیکار کنم شما میگفتید اپ کنم این دفعه سرم خیلی خیلی شلوغ بود هر روز فقط۳ یا ۴ خط مینوشتم مرسی واسه نظراتون خوب دیگه نظر یادتون نره بای![]()
![]()
![]()
