تبليغاتX
هومن تنها بهونه ی زندگی

هومن تنها بهونه ی زندگی

کامران و هومن


 

 

 

چهارشنبه هفتم شهریور 1386

معذرت خواهی

سلام ببخشید من اومدم یه چیزیو اصلاح کنم برم این لینک وبلاگ منو خواهرمه ببخشید

نوشته شده در  ساعت 17:23  توسط نیوشا 


دوشنبه پنجم شهریور 1386

یه داستان دیگه

سلام چطورین؟ میدونم زود دارم اپ میکنم ولی خوب چیکار کنم ما خراب رفیقیم دیگه سارا و شیما منو شرمنده کردن با نظرای پر بارشون ساحارا جون ممنون انیتا جون ممنون راستی دیدم خیلی جونم در خطره همه با هم متحد شدن که منو بکشنولی حالا دیگه اپ کردما یادتون باشه

سارا گفته بود جواب نظرارو بدم که تو خود لینک دادم ولی این که شیما گفته خوش لباس ترین خواننده کامران هومنو انتخاب کردند من خبر نداشتم ولی راست میگی؟خوب اونا از خوشلباس بودن گذشتند

میدونین؟ من تو دنیا دو نفرو خیلی دوست دارم یکی هومن یکی .......(سانسور)

خوب دیگه چه خبرا ؟ چیکارا میکردید ؟ خوش میگذره ؟ داستان بنویسم دیگه ؟ نه؟ کاری ندارم بکنم که ولی اگه وبلاگ درست بشه نیاین بگین به نهال جون داستان نمیگیمیشه تا یه هفته بد بختی که هی زخم زبون بهم بزنن حالا اینارو ول کن داستانو بچسب نیوفتهچی گفتم

 من که دیگه در حال مرگ بودم از خواب بیدار شدم هنوز ساعت ۵ بعد از ظهر بود من یه لحظه در حال فکر کردن بودم که این مارال خجالت نمیکشه ؟ من این جا بیمار خسته تنها روی تخت افتادم نیومده پیشم بمونه تو دلم داشتم به مارال فحش میدادم بلند شدم رفتم از اطاق بیرون حوصلم سر رفته بود خیلی پرو پرو به اطاق مردمم یه نگاهی میکردم و میرفتم شه دفعه پیش خودم گفتم برم بخش کودکان  بعد از این که بعضی از اطاقا واقعا حال منو خراب کرده بودند اخه بچه های به اون کوچیکی چرا باید مریض تو بیمارستان باشن گفتم برگردم که توی یه اطاقیو اتفاقی دیدم هومن داشت با یه بچه ای بازی میکرد بعد اومد بیرون گفت سلام مثلا من قرار بود بالا سرت بمونم ببخشید اخه این بچه هه خیلی باحاله هیچ کسیم نداره بیاد ملاقاتش من رفتم پیشش حالا بیا برگردیم تو اطاقت گفتم نه من میخوام این بچه هرو ببینم - باشه راستی ایرانیه منو میشناخت ـ اا چه خوب رفتم تو اطاق یه پسر خیلی خوشگل بود هومن تو گوشم گفت سرطان داره در اون لحظه انقد دلم برای اون بچه سوخت رفتم کنارش نشستم سلام کردم گفت سلام شما زن هومنی من که هزار رنگک شده بودم گفتم نه من یکی از دوستانشونم ـ اها ببخشید  ـ خواهش میکنم راستی تو چند سالته؟ ـ من ؟ ۷ سالمه ـ اخی همین جا به دنیا اومدی؟ ـ اره ـ اخی چند وقته مریضی؟ ـ نمیدونم خیلی ـ گفتم ایشالا خوب میشی هومن گفت ـ نیوشا میدونی ای اقا پسر اسمش چیه؟ ـ نه نمیدونم چیه؟ ـ هومن ـ اخی هم اسمم در اومدین راستی اقا هومن کوچک مامانت کجاس؟ نمیدونم گفت میره دارو بگیره ـ اهان بابات کجاست؟ بابام میخواد از مامانم جدابشه همش با هم دوا دارن همش میپرن به همدیگه ـ از کیه مامانت رفته دارو بگیره؟ـ از صبح ـ اخی هنوز نیومده ؟ ـ نه ببخشید شما خیلی مهربونین ـ مرسی هومن گفت الان مهربونه دئ دیقه دیگه اگه تونستی تحملش کنی بعد یه لبخندی زد به به من نگاه کرد منم واسه تلافی گفتم  خوب اره اگه یکی مثل تو مغز انقدر بچه باشه که به ۴ سالم نرسه همین میشه دیگه هومن یه چپ چپی نگاه کرد و گفت من شوخی کردما ـ گفتم اه منتظری بشنوی بگم شوخی کردم وقتتو تلف نکن بعد هومن کوچک گفت ـ اااا شمام مثل مامان بابای من دعوا ممیکنید که منم از

 دهنم پرید گفتم نه بابا شوخی کردیم هومن خندید گفت دیدی وقتمو تلف نکردم منم یه چشم غره ای رفتم اونم ساکت شد بعد یهو یه خانومی اومد تو چشاش خیس بود بعد یه دفعه داد زد هومن  کجایی منم گفتم اینجاست هومن کوچولو گفت مامان دارو خریدی؟اره مامانی خریدم عزیزم بعد برگشت تازه هومنو شناخت گفت اا سلام شما اقای هومنی؟  به من گفت ولی شمارو به یاد نمیارم  گفتم نبایدم به یاد بیارین من یکی از بیمارای اینجام هومن کوچولو گفت و البته یکی از دوستای هومنینا دیگه وقتی اون خانوم اومد ما خداحافظی کردیم اومدیم بیرون باز سر دردم شروع شده بود سرم گیج رفت دیگه چیزی نمیدیدم یهو رفتم یه دنیای دیگه یه جای برهوت بعد یه فرشته اومد منو بلند کرد چشامو باز کردم دیدم هومن منو بلند کرده هومن گفت چی شد ؟ سرم گیج رفت افتادم ـ الان ۵ دقیقه است که رو زمین افتاده بودی خیلی ترسیدم اخه میلرزیدی پاشو برو تو اطاقت اصلا نباید تکون میخوردی  من رفتم تو اشاقم از این حالم به هم میخورد که یه پسر ۷ ساله سرطانی کسی باهاش کاری نداشت من که هیچ مشکلی نداشتم همه میریختن دورو ورم  هومن یه جورایی قیافه گرفته بود برگشتم گفتم چیشده گفت میخوم اخلاقم بچه گونه نباشه گفتم هومن من یه حرفی زدم تو جدی نگیر اون موقع عصبانی بودم بعدشم شوخی کردم ببخشید هومن یه لبخند جانانه ای زد تا این که مارال اومد افتاد رو صندلی بقل تختمو گفت شنیدم یه بار مردی دوباره زنده شدی گفتم اشتباه به عرضتون رسوندن من یه بیهوشیه معمولی داشتم ـ اره میدونم فقط یهذره تشنج بود چیزی نیست که گفتم  کلاغ سیاهه که خبرارو داد نگفت که ۵ دقیقه ای به هوش اومدم دکترم گفت نمیشه گفت تشنج هومن گفت البته گفت بیهوشیم نمیه بهش گفت دیگه از اون روز  هیچ اتفاق خاصی نیافتاد تا سه روز بعد

 

 خوب بسه دیگه من یه روزه اینارو اپ نکردما راستی وبلاگ جدیدمون حتما برید وبلاگ منو خواهرم خوب دیگه من میرم بای

 

نوشته شده در  ساعت 21:35  توسط نیوشا  | 


درباره ي من

سلام من نیوشا هستم این وبلاگ منه و مخصوص کامران هومن هست
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386

موضوع مطالب

روز پدر
فقط داستان

لينک دوستان

وب سایت رسمی کامران و هومن
هومن عشق اول نیلوفر
گل یخ مروارید
هومن با ایسان
کامران و هومن با روشنک
کامران و هومن با پگاه
بهترین های جهان با یلدا
کامران هومن با یلدا
بازم روشنک جونم
فرحناز جون
سارا جون
مریم ونگار

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين