تبليغاتX
هومن تنها بهونه ی زندگی

هومن تنها بهونه ی زندگی

کامران و هومن


 

 

 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

داستانه دیگه

سلام سلام چطورین؟ من باز اومدم زودم اومدما ولی از طرفیم ناراحتم چرا هیچ کس نو اون یکی وبلاگ نمیره؟ اونجا در مورد همه چیز حرف میزنیم هرچی شما بخواین اپ کردیماهمه چیزو هیچ چیز خوب از نظراتون ممنونم خیلی ولی به نظر شما من اینجا چت رومم باز کنم؟اخه شما خیلی علاقمندین

خوب ابن اپ داستان مینویسم اپ بعدیم بیوگرافی خودممو مینویسم

خوب داستان ایندفعه با شکلک هستش خوب ریم داستان

از بیمارستان مرخص شده بودم خیلی دوست داشتم هومن کوچولوام

ببینم ولی هر جا رفتم نبود اخر سر فهمیدم مرخص شده رفتیم سوار

 ماشین بشیم که بریم منو مارال بودیم هر چی واستادیم ماشین نبود

نمیدونم یعنی چی که یه ماشینم نبود

مارال -ببین بیخیال ماشین بیا پیاده بریم میخوام برم خونه هزار تا

 کارم دارم انجام ندادم

نیوشا - اخه من موندم تو ابن مغزو از کجا اوردی ؟ اینهمه راهو ما چه جوری بریم؟

یهو یه ماشین اومد جولو ما وایساد بعد هومن از تو ماشین پیاده شد

گفت تازه اومدین بیرون ؟ دیر نشد؟

مارال-مگه قرار بود تو بیای دنبالمون؟اره دیگه من دیروز گفتمبه

کی؟ ـ به خودم ـ خسته نباشیدـ سلامت باشید حالا اینارو ول کن

 دیر نشه نیوشا ـ اره راست میگه خسته شدم انقد وایسادم بریم دیگه

سوار ماشین شدیم تو راه همش هومن میگفت ـ خوبی الان چیزیت

نیست تورو خدا سالمی اخر سر عصبانی شده گفتم درد بسه دیگه این

 حرفا یعنی چیه؟؟؟ خوبم دیگه ولی بعد از حرف خودم پشیمون شدم

 احساس میکردم غرورشو مثل یه سوسک له کردم  خیلی ناراحت

 بودم خیلی احمق بودم که اینجوری باهاش حرف زدم رفتم تو اطاقم

لباسامو عوض کردم حمومم رفتم وقتی برگشتم پایین هومن نبود یه

نیم ساعتیم طول کشید تا با کامران سلام علیک کنم بعد هر جا رفتم

نبود اخر سر رفتم پایین تو اصاق بچگیای هومنم یه نگاهی بندازم

وقتی به اطاقش رسیدم در باز بود در زدم هومن از جا پرید

گفتم بیام تو ؟ ـ اره بیا باز دوباره اخلاقش عوض شده بود خیلی

 جدی شده بود

گفتم هومن ببخشید خیلی باهات بد حرف زدم خیلی خیلی ببخشید

ـ نه تقصیر تو نیست من باید خودمو اصلاح کنم من اخلاقم خیلی

بچگونست اگه اینجوری نبودم تو هم با من اونجوری حرف نمیزدی

ـنه  اصلا اینجوری نیست میدونی چرا ایجوری گفتم ؟ بعدشم مثلا

 من اخلاقم خیلی بزرگونه ست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه خیر اصلا سر این نبود

من وقتی هومن کوچولو رو دیدم به خودم گفتم اون که مریضیش

خیلی بد تر از منه بهش توجه کمتری میشه در صورتی که من وقتی

 هیچیم نیست همه به من توجه نشون میدن اخلاق تو بچگونه نیست

 اون منم که بچم حالا خیالت راحت شد

هومن - اما ......... ـ اما نداره حالا من دارم از گشنگی میمیرم بیا

بریم بالاـ بریم وقتی رفتیم بالا مارال خیلی پریشون بود رفتم

پیششش گفتم چی شده؟ هیچی بابا فردا پرواز داریم ـ تورو خدا من

برم وسایلمو جمع کنم بدو بدو رفتم بالا هر چی دستم اومد ریختم تو

چمدونم بعد وسایلمو یه گوشه گذاشتمو رفتم پایین هومن نشسته بود

تلوزیون نگاه میکرد یه دفعه برگشت کامرانو صدا کرد داشتن با هم

حرف میزدن هی کامران میخندید هومنم چپ چپ نگاه میکرد بعد

کامران اومد به مارال یه چیزی گفت بعد مارال بلند گفت نه حالا مگه

 اون ادمه  اخر سر هومن گفت اه ول کنید اصلا خودم بهش میگم

 خوب دیگه بسه من باید برم یه اپ دیگه هم دارم واسه تابستون ولیاییز دو ماه یه بار اپ میکنم خوب دیگه کم بود ببخشید بای

نوشته شده در  ساعت 21:32  توسط نیوشا  | 


درباره ي من

سلام من نیوشا هستم این وبلاگ منه و مخصوص کامران هومن هست
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386

موضوع مطالب

روز پدر
فقط داستان

لينک دوستان

وب سایت رسمی کامران و هومن
هومن عشق اول نیلوفر
گل یخ مروارید
هومن با ایسان
کامران و هومن با روشنک
کامران و هومن با پگاه
بهترین های جهان با یلدا
کامران هومن با یلدا
بازم روشنک جونم
فرحناز جون
سارا جون
مریم ونگار

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين