خوب ابن اپ داستان مینویسم اپ بعدیم بیوگرافی خودممو مینویسم![]()
خوب داستان ایندفعه با شکلک هستش خوب ریم داستان![]()
از بیمارستان مرخص شده بودم خیلی دوست داشتم هومن کوچولوام
ببینم ولی هر جا رفتم نبود اخر سر فهمیدم مرخص شده رفتیم سوار
ماشین بشیم که بریم منو مارال بودیم هر چی واستادیم ماشین نبود
نمیدونم یعنی چی که یه ماشینم نبود
مارال -ببین بیخیال ماشین بیا پیاده بریم
میخوام برم خونه هزار تا
کارم دارم انجام ندادم
نیوشا - اخه من موندم تو ابن مغزو از کجا اوردی
؟ اینهمه راهو ما چه جوری بریم؟![]()
یهو یه ماشین اومد جولو ما وایساد بعد هومن از تو ماشین پیاده شد
گفت تازه اومدین بیرون ؟ دیر نشد؟![]()
مارال-مگه قرار بود تو بیای دنبالمون؟اره دیگه من دیروز گفتم
به
کی؟
ـ به خودم
ـ خسته نباشیدـ سلامت باشید
حالا اینارو ول کن
دیر نشه نیوشا ـ اره راست میگه خسته شدم انقد وایسادم بریم دیگه![]()
سوار ماشین شدیم تو راه همش هومن میگفت ـ خوبی الان چیزیت
نیست تورو خدا سالمی اخر سر عصبانی شده گفتم درد بسه دیگه این
حرفا یعنی چیه؟؟؟ خوبم دیگه ولی بعد از حرف خودم پشیمون شدم
احساس میکردم غرورشو مثل یه سوسک له کردم
خیلی ناراحت
بودم خیلی احمق بودم که اینجوری باهاش حرف زدم رفتم تو اطاقم
لباسامو عوض کردم حمومم رفتم وقتی برگشتم پایین هومن نبود یه
نیم ساعتیم طول کشید تا با کامران سلام علیک کنم بعد هر جا رفتم
نبود اخر سر رفتم پایین تو اصاق بچگیای هومنم یه نگاهی بندازم
وقتی به اطاقش رسیدم در باز بود در زدم هومن از جا پرید
گفتم بیام تو ؟
ـ اره بیا باز دوباره اخلاقش عوض شده بود خیلی
جدی شده بود
گفتم هومن ببخشید
خیلی باهات بد حرف زدم خیلی خیلی ببخشید
ـ نه تقصیر تو نیست من باید خودمو اصلاح کنم من اخلاقم خیلی
بچگونست اگه اینجوری نبودم تو هم با من اونجوری حرف نمیزدی
ـنه
اصلا اینجوری نیست میدونی چرا ایجوری گفتم ؟ بعدشم مثلا
من اخلاقم خیلی بزرگونه ست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه خیر اصلا سر این نبود
من وقتی هومن کوچولو رو دیدم به خودم گفتم اون که مریضیش
خیلی بد تر از منه بهش توجه کمتری میشه در صورتی که من وقتی
هیچیم نیست همه به من توجه نشون میدن اخلاق تو بچگونه نیست
اون منم که بچم حالا خیالت راحت شد![]()
هومن - اما ......... ـ اما نداره حالا من دارم از گشنگی میمیرم بیا
بریم بالا
ـ بریم
وقتی رفتیم بالا مارال خیلی پریشون بود رفتم
پیششش گفتم چی شده؟ هیچی بابا فردا پرواز داریم ـ تورو خدا
من
برم وسایلمو جمع کنم بدو بدو رفتم بالا هر چی دستم اومد ریختم تو
چمدونم بعد وسایلمو یه گوشه گذاشتمو رفتم پایین هومن نشسته بود
تلوزیون نگاه میکرد یه دفعه برگشت کامرانو صدا کرد داشتن با هم
حرف میزدن هی کامران میخندید هومنم چپ چپ نگاه میکرد
بعد
کامران اومد به مارال یه چیزی گفت بعد مارال بلند گفت نه
حالا مگه
اون ادمه
اخر سر هومن گفت اه ول کنید اصلا خودم بهش میگم![]()
خوب دیگه بسه من باید برم یه اپ دیگه هم دارم واسه تابستون ولیاییز دو ماه یه بار اپ میکنم خوب دیگه کم بود ببخشید بای![]()
![]()
![]()
