من برگشتم میدونم وقتی این حرفو زدم میگین ادم دیگه نبود حالا تو برگشتی که چی؟؟؟ ![]()
راستی این اپ قرار بود تو تابستون باشه ولی نشد
بس که این پاییز تند تند میاد
مصیبت وارده رو به همه ی فنای کامران هومن تصلیت میگم امیدوارم هر چه زود تر این ۹ ماه الافی و درس خوندنالکی تموم بشه
من که اصلا روی خوشیاز پاییز امسال ندیدم ![]()
بزارید واستون جریان اون هکری که هک کردنم بلد نبودو بهتون بگم اون یکی از ضد کامران هومنیا بود از من میخواست که این وبلاگو تغییر بدم دیگه داستان ننویسم ولی من قبول نکردم بعد اوضاع این شکلی شد ![]()
خوب بریم سر داستان![]()
هومن اومد جلو برگشت به من نگاه کرد صورتش سرخ شده بود اومد گفت
نیوشا نیوشا گفتم : بلــــــــه؟؟؟؟؟؟؟ هومن برگشت دید مارال و کامران با
نیش از بناگوش در رفته دارن مارو نگاه میکنن هومن گفت: نیوشا میای یه
دیقه کارت دارم ـ خوب همین جا بگو ـ اخه نمیشه بعد برگشت باز به مارال و
کامران نگاه کرد و چشم غره رفت بعد من گفتم باشه بریم تو اطاق من ـ
باشه . رفتیم تو اطاق هومن تا تو اطاق حرفی نزدوقتی رسیدیم تو اطاق
برگشت و گفت ببین نیوشا خانم من .... خوب ...... من .... یه حس عجیبی
نسبت بهت پیدا کردم خوب بهتر بگم ........ ـ خوب بگو دیگه کاردارم ـ باشه
باباجون عاشقت شدم دلم هری ریخت پایین وای باورم نمیشد کی داشت
این حرفو میزد کسی که چند ساله انتظارشو میکشیدم کسی که همه فکر
و خیالم اون بود حالا برگشته میگه عاشقت شدم این خودش برام یه عالمه
ارزش داشت گفتم هومن باز شوخیت گرفته؟بابا دیگه دارم میرم اینکارا چیه
؟؟؟؟ـنیوشا من از اول ... خوب چرا دروغ بگم نه از یه خرده که با هم اشنا
شدیم ازت خوشم اومده مخصوصا وقتی فهمیدم که یه بیماری به اون
سختی داری بازم یه فکر دیگرونی ـ من بیماری ستی ندارم یه سر درد بود
همین یهو هومن رنگ به رنگ شد گفت نیوشا یه چیزی باید بهت بگم تو این
خونه هیچکس نتونست بهت بگه تو یه بیماری ساده نداری تو خونریزی
مغزی کردی
ـ م.. م ..م ..من؟ مطمئنی؟؟؟ هومن برگرد تو چشام دوباره
بگو بعد هومن نیشش تا بناگوش باز شد گفت شوخی کردم بابا میخواستم
ببینم چه حسی بهت دست میده دیدم سکته کردی
ـ هومـــــــــــــــــن
اینکارا یعنی چی؟؟؟ بعدشم من سکته نکردم هنگ کردم
اخه ادم عاقل از
این بیماری بهتر نبود بگی
به نظرت اگه من خونریزی مغزی کرده بودم
الان اینجا بودم؟
هومن: اره خوب حالا برگردیم به صحبت خودمون ببین من
بهت گفتم دوستت دارم میخوام رابطمون یه ذره نزدیک تر بشه حالا بعد از اینا
تو منو دوست داری؟منم که واقعا دیگ هنگ کرده بودم گفتم شایـــــد
نمیدونم
ـ یعنی چی شاید؟
ـ یعنی اینکه واقعا نمیدونم چقدر دوست دارم
حالا بزار یه چیزایی من بهت بگم ببین من تورو از چند سال پیش دوست
داشتمولی از وقتی بهم نزدیگ تر شدیم احساس میکردم نمیتونم ازت
جداشم اخه تو هم یه جورایی خودتو تو دل بقیه جا میکنی هومن : دیگه
بیشتر از این خجالتم نده پس تو هم موافقی رابطمون بیشتر بشه ـ نه باید
فکر کنم
ـ باشـــــه فکر کن من دیگه برم پایین خیلی حرف زدیم
هومن رفت من خودمو انداختم رو تختم داشتم فکر میکردم واقعا احمقم
یعنی چی باید فکر کنم
مثل این ندید بدیدا ولی من دیگه روم نمیشه برم
بگم فبول میکنم یه دفعه مارال صدام کرد رفتم پایین مارال گفتم مبارکه![]()
ـ چی؟؟؟؟؟؟؟؟
عروسیت با هومن ـ هـــــان
یعنی چی ؟ ـ اینارو ول کن
وای چقدر دلم عروسی میخواست
ـ بسه بابا من هنوز قبول نکردم
تازه
کسی به من پیشنهاد ازدواج نداده
یه دوستی ساده اس یهو هومن از
اشپزخونه پرید بیرون گفت: ااااااااااا پس قبول کردی گفتم چی؟ ها خوب اره
هومن :خوبـــــــــــــه خیلی خوشحالم کردی مارال فوری پرید وسط گفت :
از خوداشه من دیگه هیچی نمیشنیدم تو نگاهای هومن غرق بودم اخی
چه روز خوبی بود
خوب تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه راستی ما یعنی منو
خواهرمو یکی دو نفر دیگه میخوایم یه وبلاگ گروهی بزنیم خوشحال
میشیم شمام بیاین
اگه خواستید بیاین نظر بدید من دیگه برم بای![]()
![]()
![]()

