تبليغاتX
هومن تنها بهونه ی زندگی

هومن تنها بهونه ی زندگی

کامران و هومن


 

 

 

چهارشنبه پنجم دی 1386

سلام بی مقدمه میرم سر داستان

.....

بلاخره صبح به خونه ی داییم رسیدیم داییم خونه ی قشنگی داشت خیلی

 ذوق کرده بودم بعد از مدت ها دایی زندای و پسر دایی کوچولومو میدیدم

دیگه مثل قبل ناراحت نبودم خیلی فکر کرده بودم تا تونستم خودمو متقاعد

کنم اخه هومن که مریخ نبود دیر یا زود برمیگشت خیلی بد عادت شده بودم

 که هر روز ببینمش تازه میتونستم باهاش حرف ف بزن خلاصه ناراختیم مثل

قبل نبود بعد از احوال پرسی با دایی زندایی رفتیم که زندایی اتاقمونو نشون

 بده که خداروشکر اتاقم از مارال جدا بود به زندایی گفتم ابتین کجاست ؟

ـخشته بود  خوابیده امروز خیلی ورجه ورجه کرده رفتم تو اتقم فوری

 لباسامو عوض کردمو خوابیدم داشتم یه خواب خلی مسخره از هومن میدم

که زیاد مهم نیست چی بوده وقتی از خواب بیدار شدم ساعت ۳ بود خودم

یکه خوردم چقـــــــــــــدر خوابیده بود ؟از اتاق رفتم بیرون مارال داشت با

زنداییم حرف میزن که مثل همیشه داشت پشت سر من چرت و پرت میگفت

:اره مثل خرس قطبی میخوابه تو هواپیما من موندم همش خواب بود من:نه

عمه ی من بود صدای خرناسش رفته بود هوا ـ ها من؟؟؟ـزندای ابتین  کوش

 من هنوز ندیدمش ـرفته با باباش سر کار مارال ـ اآآآآاااااااا چقدر بزرگ شده ما

 خبر نداشتیم زندایی ـخنگ الان ۴ سالشه مارال ااااا من فکر کردم میره سر

کار کار کنه زندایی نیوشا بیا بریم پایین غذا بخور هیچی نخوردی رفتیم تو

اشپزخونه اصلا اشتها نداشتم همون موقع یادم افتاد به هومن زنگ نزدم بعد

 از یه ذره ادای غذا خوردنو در اوردن تشکر کردم بدو بدو رفتم تو اتاقم که

خداروشکر تلفن داشت شماره ی هومنو برداشتم زنگ زدم .......هومن

گوشیو برداشت ـسلام هومن ببخشید دیر زنگ زدم خسته بودم خوابیدم

ـ سلام اشکالی نداره کی رسیدی؟؟

ـ یه چهار پنج ساعتی میشه

ـببین ما برنامه هامون بهم خورده زودتر میایم تا یه ماه دیگه میایم کالیفرنیا

این یه ماه میریم لوس انجلس

ـ اا چه خوب خدارشکر وگرنه من دق میکردم اگه دیر تر میومدین

ـ اخـــــــــی حالا دیگه کار ی نداری  هزار تا کار ریخته سرم

ـ نه برو خدافظ

ـ خدافظ

بدو بدو رفتم پایین مارالو صدا زدم

مارال : چیه ؟؟؟؟؟؟ باز رم کردی

ـ مارال هومنینا تا یه ماه دیگه میان میان کالیفرنیا

ـ ااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب به من چه؟ (ضد حالای مارال)

ـ زهر مار خوب میگم دارن میان

ـخوب خداروشکر حد اقل از دست دیوونگیای تو راحت میشیم تا یه ماه دیگه

من که میدونم همش پیش هومنی

ـنه کی گفته ؟

ـ اشکالی نداره به هومن گفتی برات دعا کنه شفا پیدا کنی؟

ـ اااااااه من هرچی باشم از تو بهترم

ـ میدونم

اوایل هر چند روز یکبار بهش زنگ میزدم ولی بعد ها از حرف زدنش فهمیدم

خوشش نمیاد دم به دیقه بهش زنگ بزنی ولی اینم غهمیدم اوایل که زنگ

میزدم اینجوری نبود بعد از دو هفته خیلی خیلی سر با من حرف میزد که منم

از شور و شوقم افتادم

تا اخر یه روز که بهش زنگ زدم یه چیزی شنیدم که خودمم باورم نمیشد

ـ ببین نیوشا من اوایل دوست داشتم ولی الان دیگه نه فکر کنم فکر میکردم

دوست دارم ولی اینجوری نبود حالام یکیو پیدا کردم که دوسش دارم

ـ هومن خودتی ؟؟؟؟تو همون هومنی؟ همونی که احساسات پاکی داشت

هومنی که فکر میکرد بچست؟ همونی؟

ـ ببخشید نیوشا خدافظ

دیگه خودمو نمیشناختم همون جوری ماتم برده بود گوشیو گذاشتم افتادم

 رو تخت به یه نقطه خیره بودمو داشتم فکر میکردم یعنی اون دختره چی

 داشت که هومن فهمیده بود اونو بیشتر دوست داره باید حتما کسی باشه

که واقعا از من برترباش حالا نه از نظر قیافه از نظر اخلاق و همه چیز یعد از

چند ساعت مارال اومد پشت در درمیزد من اصلا توجه نکردم که اخر سر

خودش اومد تو مارال گفت: چی شده

ـمارال هومن ـ هومن چی؟ ـ هومن .......ـ زهر مار چرا گریه میکنی ؟

ـ مارال یکی دیگه پیدا شده یه دختر دیگه هومن ازم خواست بهش زنگ نزنم

گفت اشتباه کرده که منو انتخاب کرده

ـ هومن گفت؟؟؟؟؟ مطمئنی؟

ـ اره ولی تو ادم منتقیی هستی با این موضوع باید کنار بیای

ـ کنار اومدم فهمیدم که اگه منو بخواد باز برمیگرده اگه ام برنگشت دلش به

 حال من سوخته که بهم پیشنهاد داده

ـوای به کجا ها که نرسیدی خوبهبازم  الحق که خواهر خودمی

یه دفعه بلند شدم گفتم بیا بریم ببینیم چه خبره تو نت

خوب واسه امروز بسه جواب نظراتونو میدم

 از پگاه جون ممنونم

از مهسای گلم که رفته دیگه نیومده معلومم نیست کجاستم ممنونم

ساراب تارا غزاله زهراجون  ممنون که اومدین

نیلوفر گلم حتما لینکت میکن

مهسان چه عجب قدم رنجه فرمودید اومدید بعدم کار دیگه بعضی وقتا نمیشه زود اپ

کرد

افروز جون نمیدونم وبت اومد یا ن ولی باشه بازم میام

مهرنوش عزیزم شمام باز بیا

در مورد اون نظری که یه ادم بیفرهنگ داد بگم شخصیت خودشو به همه نشون داد

معلوم نیست از کجا میسوزه اون دیگه

خوب اگه اسم کسیو جا انداختم ببخشید  از همتون ممنونم من دیگه میرم

بـــــــــــــــــــــــــای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  ساعت 21:30  توسط نیوشا  | 


یکشنبه دوم دی 1386

یه تولد دیگه

سلام

امروز یه اتفاقی افتاده

۲۱ سال پیش یه همچین روزی یه نینی متولد میشه که خواهرشو از زندگی

سیر کنه

امروز تولد خواهر گلم(خلم) ماراله

مارال جون تولدت مبارک

امیدوارم سالیا دراز زندگی کنی

خب دیگه ذوق نکن

میدونم الان ذوفمرگی

 

داستان فردا اصلا انگار بخت ین داستان باز نمیشه نمیتونم بیام نت که اپ کنم

خوب من دیگه میرم تا فردا بای

نوشته شده در  ساعت 22:10  توسط نیوشا  | 


درباره ي من

سلام من نیوشا هستم این وبلاگ منه و مخصوص کامران هومن هست
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386

موضوع مطالب

روز پدر
فقط داستان

لينک دوستان

وب سایت رسمی کامران و هومن
هومن عشق اول نیلوفر
گل یخ مروارید
هومن با ایسان
کامران و هومن با روشنک
کامران و هومن با پگاه
بهترین های جهان با یلدا
کامران هومن با یلدا
بازم روشنک جونم
فرحناز جون
سارا جون
مریم ونگار

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين