سلام
من باز اومدم کامپیوترمون خیال خراب شدن نداشت
یه بارم اومدم اپ کنم که پرید
بهخاطر همین میرم فوری سر داستان
مارال همین جوری هاج و واج داشت منو نگاه میکرد گفتم : خنگ فنای کامران و هومن از همه ی زندگیشون خبر دارند میخوام برم ببینم که این دختره کیه؟ رفتم اسم کامران و هومنو سرچ کردم و خیلی زود به هدفم رسیدم نـــــــــــــــــــــــــه
_مارال میدونی این کیه؟ _نه –همکلاسیم –همونی که قبل از اینکه بیایم اینجا باهاش دعوا کردی؟ - اره لونا همونی که میگفت من بین اونو دوست پسرشو بهم زدم یادته بهت گفتم اون دختری که هومن دوسش داره حتما از من خیلی بهتره؟ ولی این نه اخلاق داره نه قیافه
مارال: پس خوش به حال تو چون اگه هیچی نداره تو از اون خیلی سر تری پس هومن خیلی زود برمیگرده
گفتم: میشه بری بیرون میخوام یه ذره فکر کنم – اخی افسرده شدی؟
- میری یا نه؟ - خوب میرم چه کاریه؟
*****
چند روز بعد می خواستم برم وسایل برای نقاشی بگیرم اخه من رشتم نقاشی بود حالام میخواستم که دوباره کارمو شروع کنم مارالم یه چند وقتی بود دنبال کار می گشت اخه می خواستیم هرچی زود تر از خونه ی داییم بریم
من رفتم بیرون دلم میخواست یه ذره قدم بزنم رفتم از کوچه های متروکه رد میشدم از این کوچه به اون کوچه میرفتم که یه دفعه یه لات بی سروپایی پشت سرم راه افتاد انقدر حرف زد که من بلاخره منظورشو فهمیدم شروع کردم به دویدن اونم با من میدوید رفتم به خیابون که رسیدم میخواستم یه تاکسی بگیرم زودتر در رم ولی اون سمج همین جوری دنبالم اومد برگشتم که یه چیزی بارش کنم که یه دفعه یه ماشین مشکی بی ام و دیدم که پشتش کسی نشسته بود جز کامران بغل دستشم هومن نشسته بود ولی تا اومدم برگردم که برم اون لات بی سروپا دستمو گرفته بود بی اختیار اشکم سرازیر شد هر کاری میکردم ولم نمیکرد تا بلاخره همون ماشین رسید خیلی زود هومن و کامران از ماشین پیاده شدن باورم نمی شد هومن به خاطر من از ماشین پیاده شه کامران دست اون مردرو از دستت من جدا کرد و منو برد عقب هومن یه سیلی جانانه به اون زد کامران یه چیزی بهش گفت که من نشنیدم بعد که اون رفت من برگشتم با یه قیافه ی خجالتزده سلام کردم
کامران:سلام نیوشا این مرده تورو از کجا پیدا کرده بود؟ - نمیدونم یهو افتاد دنبالم هومن : سلام – سلام خوب ببخشید کامران جان من دیگه میرم خیلی کار دارم کامران: نه تورو خدا دیگه کسی نیست نجاتت بده بیا با هم بریم ادرستونو بگو میرسونیمت – مرسی اگه همچین اتفاقی نیافتاده بود نمیومدم ولی چون اینجوری شد میام –بفرمایید –ببخشیدا
جالب بود هومن اصلا حرف نمیزد منم سعی میکردم نادیده بگیرمش
وقتی رسیدیم جلودر خونه کامران گفت : اگه میشه شمارتونو بدین که یه روز همدیگرو ببینیم خیلی دوست داریم مارالم ببینیم گفتم : خوب الان بیاین تو مارالم ببینید – نه دیگه نمیشه
شماره ی خونرو دادم بعد خدافظی کردیم و رفتم تو خونه
خوب فعلا بسه میترسم باز بپره جواب نظرارو بعدا میدم فعلا بـــــــــای![]()
![]()
![]()
![]()

