دلم براتو تنگ شده بود خیلی زیاد![]()
![]()
امروز براتون داستان میزارم .....
یه چیزیم بگم؟؟؟
اگر کسی می خواد تو وبلاگ گروهیمون باشه بره اونجا و نظر بده![]()
ادرسشم اینهkamranohooman.blogfa.com
حالا بریم داستان
نه قبلش یه چیز دیگه ام بگم ....
داستانمو سعی میکنم هر چی زودتر تمومش کنم تا برای تابستون
یه داستان جدید شروع کنم![]()
![]()
اگرم داستان تو این مدت کم بود قول میدم حتما در عید جبران کنم
حالا بریم سر داستان...
به جای اینکه خوشحال باشم هومنو دیدم حالم خیلی گرفته بود وقتی اون هومنی که همش خوشحال بود و اظهار نظر میکرد اونقدر گرفته و تو خودش بود و حرف نمیزد برای من خیلی دردناک بود رفتم تو خونه مارال باز داشت با تلفن حرف میزد رفتم تو اتاقم درو کوبیدم بهم حالم خیلی بد بود از اون موقعی که هومن بهم گفت دیگه بهم زنگ نزن نمیخواستم دیگه ببینمش هنوز دوسش داشتم اما میخواستم فراموشش کنم بوم نقاشیمو دراوردم قلم و وسایل دیگمم در اوردم هرچی دنبال یه چیزی گشتم که بکشم هیچی تو ذهنم نیومد رفتم از اتاق بیرون همون موقع صدای زنگ در اومد داییم بود سلام کردم بهش دایی: سلام نیوشا چطوری؟_بد نیستم – امروز بابات زنگ زده بود میگفت می خواین از اینجا برید-آره دایی دیگه خیلی خیلی زحمت دادیم کم اینجا نبودیم که-خوتو لوس نکن-نه دایی راست میگمیه دفعه مارال بدو بدو اومد گفت:بلاخره کار پیدا کردم از دوشنبه میرم سر کار دایی:شما دو تا چرا ایجوری میکنین؟مارال:آخه اینجوری راحت تریم بابا هم زنگ زد گفت یه خونه برامون گرفته آدرسشو داد فکر کنم یه چند روز دیگه بریم دایی:هرطور راحتین زندایی اومد از اتاقشون بیرون بعد از سلام و احوال پرسی گفت: شما دوتا کجا میخواین برید؟مارال گفت: خونمون زندایی:اها کدوم خونه؟-خونه دارشدیم دیگهمن دیگه طاقت نیاوردم به مارال گفتم :مارال بهتره بریم وسایلمونو جمع کنیم مارالو بردم تو اتاقمم و همه چیو براش تعریف کردم
مارال گفت :تو یک کلمه نباید بهم میگفتی کجا داری میری؟-گفتم شما مشغول بودی نفهمیدی-حالا خوبه کامی هومی بودن-اره خوبه کامران بود-وا مگه نگفتی هومن زد تو گوش اون اقائه –خوب چرا ولی...-زهر مار-متشکر مارال کامران شماره خونرو گرفت گفت دوس دارن تو ام ببینن گفتش زنگ میزنم بریم بیرون –چه جالب گفتی هومن اصلا حرف نزد –نه-بازم چه جالب البته از خجالتش بوده-انقدر حرصم گرفته بود میخواستم بگیرم بزنمش فرصت نشد –اره جون خودت تو میخواستی و فرصت نشد-پس چی مگه من مثل تو ام؟-وا.....-والا-ولی خداییش چقدر بد بودا-چی؟-اینکه هومن حرف نمیزد-برو گمشو تو آدم بشو نیستی-شماهم لطف کن از اتاق من برو بیرون –تا سه میشمارم یک....-اه رفتم دیگه......
******
فردا صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم گوشیو برداشتم –بله؟-سلام-سلام کامران تویی؟-آره خوبی نیوشا؟-مرسی تو خوبی-آره ببین امروز کاری که ندارین؟-ها؟-بریم بیرون دیگه-اها شاید نتونیم بیایم – نه میاین الان وقت ندارم امشب ساعت 7 میایم دنبالتون فعلا خدافظ-خدافظ مارال مارال –زهر مار کپیده بودم – اینا شب میان دنبالمون –کیا ؟ کامران هومن دیگه-کدوم کا....... اهاکامران هومن خودمون –ااا فامیلتونن؟-نه داریم فامیل میشیم-اا ا جدیدا لونا جون فامیلتون در اومدن ؟-نه تا اونجایی که میدونم تو خواهرمی- اه بس کن مارال تو امشب برو باهاشون من نمیام بگو نیوشا مریض شده بد نتونست بیاد – به من چه؟ برو دیگه....-نیوشا امشب دایی و زندایی و ابتین نیستنا-خوب چی کار کنم نمیتونم هومنو ببینم –وای چه دختر احساساتیی هستی-مارال خواهش میکنم
بلاخره مارالو راضی کردم که باهاشون نرم ساعت 5 دایی اینا رفتن ساعت 7 مارال حاضر بود که صدای زنگ در اومد مارال ایفونو برداشت سلام اومدم پایین –نیوشا نه نمیاد صبر کن اومدم مارال خدافظی کرد و رفتدو دیق بعد دوباره صدای زنگ در اومد فکر کردم دوباره ماراله یه چیزیشو جا گذاشته درو باز کردم پشت در خشکم زد کامران بود از خجالت اب شدم گفتم سلام ببخشید من .....- خواهش میکنم نیوشا به حرفام گوش کن-باشه بگو-حال هومن اصلا خوب نیست میدونم از دستش دلگیری هومن به خاطر تو اومده برو حاضر شو بریم-مگه لونا جون نیست؟-انقدر کینه ای نباش به خاطر من بیا بریم-اخه.......-ازت خواهش کردم-باشه ولی.....-دیگه ولی نیار بیا بریم دیر میشه ها
با این که اصلا نمیخواستم برم رفم حاضر شم تا یه ربع بعد حاضر شدم کامران رفته بود بیرون رفتم بیرون مارال و هومن داشتن با هم حرف میزدن که وقتی من اومدم ساکت شدن کامرانم دم در وایساده بود وقتی اومدم گفت: ا نیوشام اومد بریم دیگه دیر شد رفتم به هومن سلام کردم هومن زیرلب گفت سلام سوار ماشین شدیم
میدونم خیلی کمه ولی چیکار کم؟ خیلی گرفتارم![]()
راستی تو این ۱۳ روز تعطیلی هم سعی میکنم یه آپ دیگه ام بکنم![]()
خوب من دیگه میرم بای![]()
![]()
![]()
![]()
